فصل 3

بخش 1: ابعاد

"خردمندانه به فکر می کنم که راه ما همه چیز را ببینید همه چیز وجود دارد است."

لیزا راندال

"طبیعت را دوست دارد برای پنهان کردن."

هراکلیتوس

کوه Uinta، یوتا است.

در حال اجرا پایین کوهستان، تمرکز، dodging تخته سنگ ها و درختان، پای ما سحر و جادو از جوانان از دست رفته هرگز نشان خود را نمایش داده شود. مانور بیش از سنگ خاکستری دندانه دار و تکان دهنده تا بوی برگ های افتاده که ما هر جعلی مسیر خود ما است. این ساعت ما بود و به طور رایگان: به تعجب، به فریاد زدن بدون هیچ دلیل، به پسران است.

همانطور که ما decended ما شروع به احساس یک پیام خصوصی به عجیب و غریب به محل. چیزی در مورد این مکان متفاوت بود. پتو از غبار رقصید در مورد پایه درخت آن، اما چیزی بیشتر وجود دارد. اسرار بود در اینجا وجود دارد، چیزی رسم ما در مانند یک سوفل مسحور.

به زودی ما مسابقه شد به لمس هر گوشه ای پنهان از این چشم انداز جدید است. من در مسیر خود من که در آن غبار را به مه که در اطراف پاها به گردش در می من به عنوان من از طریق آن قطعه قطعه ضخیم بود جهید. هر بار که من آن را مختل، مه کمی شفاف تر شد. با توجه به این، من قوز پایین برگزار شد، هنوز هم، و تماشا مه پر تماس در آسمان بالا با یک پرده از virga بافت شد - نوارهای باران که ابرهای فرار کرده بود اما متوقف سقوط آنها کوتاه از زمین.

بین virga و مه من چیزی عجیب و غریب بود. درخت خزان تنها با هشیاری در حال حرکت بود به جلو و عقب. من تا به حال به بررسی. وقتی که من پایه آن درخت رسیده من یکی از پیشاهنگان همکار من در تلاش برای سرنگونی آن را دیدم. مانند چند تن دیگر در جنگل، درخت مرده بود. همچنین، مانند چند درخت دیگر در جنگل، آن را در مورد به یک نیزه بیست و پا تبدیل می شود. به زودی، همه ما یکی از خود ما بود.

با سلاح های جدید ما در دست ما بیشتر پایین تظاهر کوه شتافت به قرون وسطی بر اسب باشد. گرادیان زیر پای ما کاهش یافته تا زمانی که ما به پاکسازی سطح سوار. این میدان باز زیادی از چمن وحشی بود. نور خورشید برجسته درخشان سبز، به این مکان احساس از واحه ای در وسط یک جنگل خاکستری است. این محل ما جستجو شده برای بود. بیشتر به این زمینه از دیده می شود وجود دارد. همه ما آن را احساس می شود. سکوت ما به پاکسازی راه می رفت. سپس به طور همزمان، ما متوقف شده است. چیزی بسیار عجیب و غریب در جریان است، چیزی است که ما هنوز می تواند شناسایی نمی شود. منجمد در آهنگ های ما، همه ما به اطراف نگاه کرد. پرندگان آهنگ ها مشابه خود میخواندند، و غبار هنوز هم در آغوش گرفته، سایه درختان، اما چیزی خارج از محل بود. ما تا به حال از آن همه احساس می شود. با کنجکاوی ما جلب، ما به آرامی به سمت مرکز باز ادامه داد. پس از آن که ما کشف آنچه در آن بود. زمین در حال حرکت بود.

این یک زلزله نیست. که ما می دانستیم. هر بار که ما یک قدم گرفت، ضخامت چمن زیر پای ما بیرون موج برداشت. نزدیک تر به مرکز کردم، تقویت بیشتر امواج شد. آن را مانند یک تشک آبی سفت احساس می شود. اگر ما نزدیک به هم بود، زمین زیر ما می افسرده و به آرامی با آب پر کنید. اگر ما به تنهایی راه می رفت، زمین افسرده تنها اندکی، به طور کامل خشک باقی مانده است. ما یک چشمه های آب گرم، استتار شده توسط حصیر ضخامت چمن با ریشه های محکم در هم آمیخته کشف کرده بود.

مایل به دانستن چگونه عمق آب بود، ما خودمان را در مورد وسط پراکنده، پس از آن یکی از پسران زمین با در پایان با اشاره از نیزه خود را سوراخ. ما تماشا به عنوان قطب طولانی به داخل زمین ناپدید شد. پسر آن را کشیده تماس و، به عنوان سنت دیکته، فورا با یک جرات برای برایان آمد.

برایان بهترین دوست من در دبیرستان بود. یکی از سیزده فرزند، و دراز و باریک بود، لاغر و استخوانی، و به حال صدای عمیق برای سن او. او همیشه گرسنه است و نیاز به پول غذا بود، بنابراین او جرات دعوت شده است. برایان نیز توجه کرد.

"من دو دلار را پرداخت برای دیدن مغز انجام یک توپ در زمین حق در اینجا" پسر گفت. "من بیش از حد، گفت:" دیگر "، اما آن را به یک توپ دو پا." ما به سرعت در شرایط مورد توافق و هر دو دلار پوسته را به یک توده بزرگ.

برایان خود را با یک صفحه نمایش از نمایشگری آماده شده است. ما به دور از نقطه انتخاب شده و به شدت مورد حمایت تماشا. به طور کامل لباس، متوجه یک نقطه شروع خوب و شروع به اجرا شود. سپس، هنگامی که او به محل از پیش تعیین، او به هوا پرید و هر دو زانو را برداشت.

همه ما گره دندان های ما. این شبیه این بود واقعا رفتن به صدمه دیده است. هیچ یک از ما تواند انتظار می رود چه شد که بعد. هنگامی که برایان به زمین برخورد او فقط ناپدید شد. چمن باید در زیر او جدا بود، اما هیچ چلپ چلوپ، هیچ بیش سوراخ سمت چپ وجود دارد. او فقط رفته بود. اگر من در حال حاضر کشف نشده بود که یک استخر عمیق از آب در زیر چمن وجود دارد، من می خواهم که به طور کامل متقاعد شده است که من فقط شاهد یک فرد رفتن را از طریق یک کرم چاله یا یک دروازه ستارگان بوده است. یک لحظه او در اینجا بود و بعد از او بود. ما شگفت زده شدند.

چند ثانیه رفت، شاید پانزده، و هیچ یک از ما و یا نقل مکان کرده بود ساخته شده یک صدا. از ما می دانستند چه کار کنند یا چه فکر می کنم. پس از آن، یکی از پسران که معمولا آرام بود unnervingly گفت: "ما او را کشتند." یکی دیگر از به نظر نمی رسد به عنوان نگران است. "نه ما نمی،" او گفت، "او فقط به یکی دیگر از ابعاد رفت." "چوب درخت در آن وجود دارد،" کسی پیشنهاد شده است. "نه،" به من گفت. "شما او را بهم زدن. او می تواند شنا کند. او یک شناگر قوی است. "من می دانستم که این درست بود و من می دانستم که او می تواند نفس خود را برای بیش از دو دقیقه نگه دارید، اما من نمی دانم اگر هم از آن چیزهایی است که در این وضعیت حساب می شود.

همانطور که ما شروع به حرکت به سمت نقطه ای مرموز، یک بازو از زمین jutted. انگشتان گل آلود اطراف رسیدن شد کشیدن مشت چمن. به دنبال بازگشت، من نمی تواند کمک کند اما تعجب می کنم چه کسی می توانست تصور اگر آنها در این لحظه راه می رفت بود - به خصوص اگر آن را در طول هالووین بود.

برایان خود را با کمی مشکل جیبش در آورد و به حال یک خنده خوب که او را دیدم عبارت ما است. هنگامی که ما پرسید که چرا او پایین وجود دارد تا زمانی بود، او گفت آن بسیار گرمتر از او انتظار می رود و او فقط به حال به کشف شد. ظاهرا او فکر نمی کنم ما می خواهم آنقدر نگران است. این امر می تواند در حالی که قبل هر یک از ما او را دوباره جرات.

پس از خطر و تازگی از این تجربه فروکش کرد، من شروع به فکر: اگر برایان واقعا به یکی دیگر از ابعاد رفته بود، چه که حتی معنی است؟ من آن را در حالی که برای در نظر گرفته و متوجه شدم که من صادقانه نمی دانم چه بعد بود. من تا به حال برخی از ایده، اما کل مفهوم گیج کننده تبدیل شد زمانی که من آن را به طور مستقیم در صورت خیره شد.

این زمانی است که من نمیفهمد که من نیاز به تمرکز در معما از ابعاد. احساس کردم که من موفقیت یک سوال کلیدی کشف شده بود، در حال حاضر زمان برای من برای پیدا کردن پاسخ آن بود.



صفحه ها: 1 2 3